محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

39

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )

هيچ نگويد كه خواجه مرده و از وى * بهر من اسباب زندگيست فراهم هيچ نيارى به ياد آنكه ترا چيست * حاصل هستى عمل چو گشت مجسم هيچ ندانى كه آدمى به حقيقت * چيست كه بر ما سوا سر است و مقدم رتبهء خود را گرفت هرچه ز هستى * بهره درآمد چه آشكار و چه مبهم بر اثر خود بوند انجم و افلاك * بر قدم خود روند اشهب و ادهم اين‌همه باشد ولى شگفت‌تر از نقش * فكرت نقاش بين و حكمت اسلم [ مىبرد دل من به آن ترك ختائى چون كنم ] مىبرد دل من به آن ترك ختائى چون كنم * با شكنج طره‌اش زورآزمائى چون كنم خواستم جويم ميانش بست عقلم را به موى * با چنين بىدانشى كشورگشائى چون كنم خال او ديدم پى آن دانه رفتم سوى دام * از كمند پرخمش فكر رهائى چون كنم از هواگيرى آن گيسو شكستم پروبال * مرغ دامم من به شاهين هوائى چون كنم عشق دريائيست كآنجا چاره نبود بر غريق * آشنا در وى به اين بىدست‌وپايى چون كنم